مورچه های باکلاس
خاطرات
بگذریم.امروز بهانه ای شد تا بعد از مدتها بیام و اینجا رو به روز کنم.این چند مدت که نبودم داشتم سریال زنان سرسخت رو میدیدم .سه فصلش رو دیدم و منتظرم تا بقیه اش به دستم برسه.اون وقتایی رو که هر روز صرف اومدن تو اینترنت میکردم اختصاص داده بودم به دیدن سریال.البته الان چند وقتیه که سه فصلش تموم شده ولی باشگاه و کانون زبان اومده به جاش.راستی وقتی که دبی بودیم اهمیت دانستن زبان انگلسی رو خیلی بیشتر درک کردم و برای همین کانون زبان ثبت نام کردم.از سریاله هم خیلی خوشم اومد و دوست دارم زودتر بقیش رو هم ببینم.
مراسم تولدم رو دیروز برگزار کردیم .وقتی از کانون برگشتم خونه دیدم یه کیک گنده تو یخچاله.به شوهر جان گفتم لازم نبود دوباره کیک بگیری آخه تازه هنوز یه خورده از کیک شب یلدا که دقیقا خودم تنهایی تا امروز ذره ذره خورده بودمش تو یخچال مونده بود و خوشحال بودم که دیگه داره تموم میشه و حالا یه کیک دیگه اومده بود به جاش.ولی شوهر جان گفت که این کیکه فرق میکنه.روش هم اسمم و تبریک تولد نوشته شده بود.خلاصه شب کیک رو برداشتیم رفتیم خونه مامان جون .وقتی که جاری جان و برادر شوهرم هم اومدند و موقع بریدن کیک شد یک تکه رو که بریدم و رفتم سراغ تکه بعدی دیدم چاقو به یه چیز سفتی خورد که صدای پلاستیک میداد .خلاصه بعد از دقت و کنکاش فراوان که این چی بود توی کیک و برسی بقیه افراد معلوم شد که جناب شوهر جان کادوی تولدم رو که یه دستبند توپی توپی بود رو داده بود در کیک جاسازی کرده بودند.که همه حاظرین و از جمله خودم خیلی سوپرایز شدیم.کلی از کیک هم موند که به مامان جون گفتم تو رو خدا خودت یه فکری براش بکن که من حتی نمیتونم بهش نگاه کنم.
و اما امشب که واقعا تولدم بود رو قرار بود بعد از باشگاه بریم یه شام رمانتیک بخوریم اما از اونجا که دختری تو ماشین خوابش برد و خودمون هم خیلی سیر بودیم و من هم تو باشگاه مچ پام درد گرفته بود برگشتیم خونه تا بعد.
الان یه چند وقتیه که باشگاه میرم و به سلامتی سه کیلو اضافه کردم.حالم حسابی گرفته شده.جریان کیک شب یلدا که خودم به تنهایی خوردم رو که یادتونه.
سفر نامه دبی رو هم بالا خره تموم کردم
راستش از منطقه و ورودی هتلمون زیاد خوشم نیومد.شاید چون انتخاب خودمون نبود و تو اون شرایط شلوغی عید قربان این یکی رو هم به زور برامون پیدا کرده بودند،منتظر پیدا کردن عیب و ایراداتش بودم.اتاقمون خوب و تمییز بود فقط یه کم کوچک بود ولی وسائل آشپزخونه و یخچال و مایکروویو هم داشت.وجود مایکرویو برای گرم کردن شیر دختری خیلی لازم بود.
تسلط نداشتن به زبان انگلیسی باعث شد یه کم ترس برم داره.فکر کردم که تا آخر سفر باید این ترس باهام باشه ولی فردا صبحش که تو رستوران هتل با چند تا ایرانی صحبت کردیم و بعدش هم لیدرمون رو دیدیم خیالم کلی راحت شد.اما همون جا تصمیم گرفتم تا برگشتیم بقیه کلاسای کانون نوید رو که دو سه سال پیش نیمه کاره رها کرده بودم ادامه بدم.
از رستوران و غذاهای هتلمون هم اصلا راضی نبودم.همشون بی نمک و پر از ادویه بود.تنوعش هم خیلی کم بود.برای من که وجود غذاهای متنوع و خوشمزه رکن اصلی هتل و هتل هم خودش مهمترین رکن یه سفره اصلا قابل قبول نبود.ان شاالله تو سفر بعدی تا از خوبی هتل مطمئن نشدیم انتخابش نمیکنیم.برای این سفر هم خودم دو سه تا هتل خوب انتخاب کرده بودم ولی وقتی ویزامون آماده شد هر آژانسی که میرفتیم میگفتن همه اون هتل ها پر شدن و جا ندارند.دوباره دست به دامن دوستمون توی دبی شدیم و یه آژانس توی دبی هم همین هتل رو برامون پیدا کرد.اسمش گلدن اسکوار بود .در واقع هتل آپارتمان بود و نو ساز هم بود.
در واقع همین چند ساعت از شب رو که تو هتل موندیم یکی از پنج شب سفرمون محسوب میشد و قیمت کامل هم گرفته شد اخه هتلها رو شبی حساب میکنند و دیگه کار ندارند که مسافر ساعت دو ظهر میرسه یا یک شب.فردا صبح تو رستوران هتل یه خورده از مسافر های ایرانی اطلاعات کسب کردیم .آخه کارکنان هتل اصلا فارسی بلد نبودند.اگه بدونید چه مکافاتی داشتیم تا از خدمه بپرسیم دمپایی میخوایم یا تبدیل سه شاخ برق به دوشاخ.بالاخره هم مجبور شدیم با کفش راحتی من بریم دوش بگیریم و از خیر شارژکردن دوربین فیلم برداری گذشتیم.
اما لیدر رو که دیدیم دیگه همچی رو ازش پرسیدیم و برنامه هر روزمون مشخص شد.صبح ها بعد از صبحانه از هتل با سرویس رایگان میرفتیم مراکز خرید که انگار بیشتر ایرانی پسند بود و قیمت ها مناسب تر بود ولی تک و توکی اجناس شیک بودند و بیشتر به درد سوغاتی میخورد و شکر خدا همه هم چینی بودند.ولی مراکز شیک تر هم که رفتیم قیمت ها دیگه ملیونی بودند مثلا قیمت یه کفش سه ملیون میشد.من که تو این چند روز جایی رو ندیدم که شیک باشه و قیمت ها هم معقول باشه.اجناس مارک دار هم از توی ایران خیلی گرون تر بود که احتمالا دلیلش اینه که مارک دار های توی ایران تقلبیند.البته این نظر منه.مراکز خریدی که رفتیم گرین حوص یا همون بیت الاخضر ،البسام،سرزمین عجائب،دی تو دی و سیتی سنتر بود که سیتی سنتر بیشتر از یه طبقه که کارفور بود رو نتونستیم ببینیم و بازار ابن بطوطه و یکی دو تا مراکز دیگه رو هم تو گشت دبی دیدیم.
ظهر هم با سرویس رایگان برمیگشتیم هتل و بعد از نهار و یه کم استراحت هر شب یه برنامه داشتیم.شب اول رو که نصف شب رسیدیم .شب دوم رو رفتیم گشت دبی که این طوریه که با یه ماشین و شش نفر سر نشین تو شهر می چرخوننمون و آقای راننده از به بسم الله و تاریخ به وجود اومدن دبی توضیح میدند و جاهای مهم دبی رو نشونمون میدند .بعضی جاها رو از جلوش رد میشن و توضیح میدند و همین طور از تو ماشین باید ببینیم و بعضی جاها رو پیاده میشیم و از نزدیک میبینیم و بعضی جاها رو هم سر یه ساعت مشخص یه جای خاص قرار میذارند که همه باید به موقع اونجا باشند.ما تو این گشت جاهای زیادی رو دیدیم که بهترینش بلند ترین برج جهان بود با هشت صد و خورده ای متر که هرچی سرمون رو بلند میکردیم به آخرش نمیرسید و بهتر از اون بزرگ ترین رقص آب موزیکال جهان که خیلی وقت هم نیست که راه افتاده که با آهنگ های مختلف با فواره های قدرت مندی که آب رو به ارتفاع پنجاه متر به هوا پرت میکنند آب به رقص در میاد.اونی که ما دیدیم یه آهنگ عربی بود که بی نهایت زیبا بود حتی دخترم هم عاشق شده بود.از تو اینترنت هم بعضی از کلیپ هاشو میشه دید.ولی من خودم هنوز موزیک عربیشو ندیدم.تو این گشت بزرگترین آکواریوم رو که تو دبی مال بود رو هم دیدیم که به خاطر وجود سی هزار گونه موجود زنده تو کتاب گینس ثبت شده بود.هر سه تای این ها یعنی بلند ترین برج و بزرگ ترین رقص آب و اکواریوم همه یه جا و در کنار هم بودند.و در آخر گشت زنی هم یه شام ایرانی خوردیم و برگشتیم هتل.بعد از برگشت به هتل هم پیاده به مراکز خرید اطراف هتل که همه تا دیر وقت باز بودند سر میزدیم.
شب سوم رفتیم تور شام روی کشتی که خیلی معمولی بود.یه کشتی تزیین شده و چراغونی شده تو یه قسمت از دریا نزدیک شهر چرخ میزنه و اولش طبقه پایین دو تا خواننده زنده شعر خوندند و مردم هم رقیصیدن و بعد در طبقه بالای کشتی و در هوای آزاد که بی نهایت هم مطبوع بود شام خوردیم و برگشتیم .ولی بعدا فهمیدم که بعضی از کشتی ها پر جمعیترند و بزن و برقص و شور حال بیشتره برای همین بیشتر خوش میگذره ولی اون کشتی که ما بودیم خیلی خلوت بود .
شب چهارم رو با دوستامون که زحمت ویزا و هتل رو کشیده بودند سپری کردیم.برای نهار ما رو به یه رستوران ایرانی خیلی خوب که تنوع غذای خیلی زیادی داشت (از ایرانی و خارجی)مهمون کردند و بعدش هم تو شهر چرخیدیم و هتل آتلانتیس و بلند ترین هتل جهان و تنها هتل هفت ستاره جهان رو هم از کنارش رد شدیم و جلوش عکس گرفتیم.
شب پنجم و شب آخر هم رفتیم گشت صافاری از همون ها که تو صحرا با ماشین بالا و پایین میپریم و به قول دختری بپر بازی میکنیم و دل و رودمون میریزه بهم.شوخی کردم اونقدر ها هم بد نبود و کلی هم خندیدیم.مخصوصا از کارای دختری.آخه قبل از شروع همش نگران بودیم که نکنه بترسه ولی بعدش دیدیم که ما بیشتر از اون میترسیدیم و دختری همش به راننده میگفت بپر بازی کن دیگه.بعد از این بپر بازی ها میرسیم به یه خیمه تو صحرا که اونجا آب و نوشابه و چای و ساندویچ و ازین حرف هاست و حنای مجانی رقص و موزیک عربی در مدل های مختلف .یه خانم میاد و با لباس رقص مثل مال جید هی مدل های مختلف میرقصه و میرقصه.رقص شمشیر و رقص پارچه و رقص عصا و رقص آتش و ...بعدش هم شام که مثل اون چند شب دیگه جوجه کباب بود و البته چند تا چیز دیگه و بعد از شام هم یه آقایی رقص بچرخ بچرخ کرد با دامن چین چینی چراغ دار که به جای اون ما سرمون گیج رفت از بس که چرخید و بعد از اون هم دوباره بپر بازی کنان برگشتیم خونه.
روز آخر هم باغ وحش رفتیم که به نسبت توقعی که از باغ وحش دبی داشتیم اصلا جالب نبود بعد هتل نهار فرودگاه و برگشتیم و کشور و بلاد خودمون.
تمام این مدت خدا رو شکر میکردم که دخترم رو باخودمون برده بودیم.(آخه یه خورده شیطون گولم زده بود که به خاطر خودش که اذیت نشه نبریمش)و از اونجا که خیلی آدم های مثبتی بودیم وقتی که برگشتیم با خودمون گفتیم راستی ساحلش کجا بود؟
شاید اگه بعد ها چیزی به ذهنم اومد دوباره بیام و بنویسم
اونا تو یه شهرستان دیگه زندگی میکنند و خواهر شوهرم تصمیم داشت هفته دیگه یعنی حدود ده دوازده روز زودتر بیاد خونه مامانش و تو شهر خودمون زایمان کنه ولی یه هویی نی نی تصمیم گرفت زود تر بیاد و کاسه کوزه همه رو ریخت به هم.اگه حد اقل دو روز دیگه صبر میکرد با برادرش متولد یک ماه میشدند.ساعت هفت بعد از ظهر به همراه مامان جون با عجله راه افتادیم به سمت اِوز جایی که اونا زندگی میکنند.دو ساعت و نیم با ما فاصله داره.وقتی رسیدیم تو اتاق زایمان بود و اجازه ندادند که ببینیمش.فقط مامان جون یه کوچولو رفت تا بهش خبر بده که ما اومدیم که خیالش راحت بشه.مامان جون میگفت نگران این بوده که تو شناسنامه دخترش متولد اونجا میشه.بالاخره یکی دوساعت بعد نی نی به دنیا اومد.یه دختر کوچول موچول ریزه میزه سفید بود.یه کم پیشش موندیم .مامان جون همونجا موند و ماهم رفتیم خونه شام خوردیم و به اتفاق برادر شوهر و جاری جون که یه هو بدون خبر اونجا ظاهر شده بودند برگشتیم خونه.چون فردا صبح باید سر کار میبودند.ساعت چهار صبح رسیدیم خونه.دلم میخواست نی نی همینجا به دنیا میومد تا هر روز میرفتیم و میدیدیمش.دختر گلم هم به سختی از نی نی جدا شد.حالا دخترم یه دختر عمه داره که دو سال هفت ماه و نیم ازش بزرگتره.
داره بارون میاد هورا
این دومین بارونه امساله ولی اولی نصف شب اومده بود و تا صبح که از خواب بیدار شدیم همه چی تموم شده بود و خیلی بهمون مزه نداد.دخترم چتر رنگی رنگیش رو افتتاح کرد
حالا دوباره اومده و داره تمام اصول روانشناسی رو که در تربیت دخترم به کار بردم پنبه میکنه.هی تکه های پازل رو از دستش میکشه و با لهجه محله خودشون در حالی که هنوز هم بلد نیست درست حرف بزنه میگه :بده به من تو بلد نیستی .بهش میگم کیمیا بده خودش بسازه بلده.یه کم مکث میکنه و دوباره از دستش میکشه.دوباره میگم کیمیا بده به خودش بسازه.دوباره میگه بده تو بلد نیستی.اینبار با صدای بلند میگم:اِااا...بهت میگم دست نزن دیگه.
بعد میبینم که آقای همسر داره هاج و واج به من نگاه میکه و میگه :حالا احساس نامادری ها رو درک میکنی نه؟
پ.ن:
1-عصبانیتم بیشتر به این خاطر بود که تازگی ها خوندم که تاثیری که کودکان قلدر بر روی قربانیان خود میذارند گاهی تا پایان عمرشون ادامه داره
2-فکر نکنید که حالا اون بچه با یه کم صدای بلند من لطمه روحی دید ها نه از اونجا که مامانش از صبح تا شب جیغ های بنفش سرشون میکشه که صداش تا خونه ما هم میاد به این صدا ها عادت داره و اصلا هم برای حرفم تره هم خرد نکرد و دوباره به کارش مشغول شد.
3-دخترم پازل خوب میسازه و ما هم کلی ذوق میکنیم و به به چه چه میکنیم اعتماد به نفسش رو بالا میبریم حالا این فینگلی بچه هی بهش میگه تو بلد نیستی تو بلد نیستی.اصلا انگار این تکیه کلامشه.راه میره و اسباب بازی ها رو از دستش میکشه و میگه تو بلد نیستی.
4--با اینکه از وقتی که خودم مادر شدم بچه های دیگه رو خیلی بیشتر دوست دارم ولی واقعا یه لحظه احساس نامادری ها رو درک کردم.خودمونیم نامادر مهربون بودن هم خیلی سخته

تصمیم داشتیم تا برای نیمه مهر که سالگرد ازدواجمون بود بریم کیش که بنا به دلایلی برنامه عوض شد و قرار شد بریم دبی و چون اونجا هنوز هوا خیلی گرم بود تصمیم گرفتیم که نیمه آبان بریم که عید قربان هم هست که چون برای اعراب محترم عید بزرگیه چند روز جشن میگیرند.از همون نیمه مهر یعنی یک ماه مونده به تاریخ مورد نظر رفتیم یه آژانس مسافرتی که به نظر میومد برو بیاش بیشتره و تجربه بیشتری دارند و از خانم مسئول که دوست مامانم هم هستند پرسیدیم:
_ پاسپورت ما خانوادگیه ،شنیدیم که یه قانون جدید اومده که باید پاسپورت ها جدا باشند آیا لازمه که ما بریم و یه پاسپورت جدا هم برای من بگیریم؟
_ پاسپورتتون چقدر وقت داره؟
_ حدود دوسال
_ نه.همین خوبه.اون قانون برای پاسپورتهاییه که کمتر از شش ماه وقت دارند.چند روز مونده به تاریخ سفرتون بیان تا کارهاش رو انجام بدیم
خوب ما هم خوشحال و خندان اومدیم خونه و خیالمون راحت شد که همه کارها درسته.اول آبان زنگ زدیم برای دوست آقای شوهر تو دبی تا برامون ویزا بگیره و ایشون زنگ زدن که اونجا بهش گفتند پاسپورت شما خانوادگیه و بهش ویزا نمیدن و حتما باید جدا باشه 
و این یعنی برگشتیم سر خط.یعنی دوباره یه عالم فرم پر کردن و کارهای بانکی و محضر و تقاضای یه پاسپورت دیگه و آماده شدنش تا پانزده روز دیگه.
حالا از دست اون خانمه خیلی عصبانیم.خب یکی نیست بگه اگه اطلاع نداری یه کلمه بگو نمیدونم.بهش زنگ زدم و جریان رو میگم ،میگه نمیدونم والله هر دقیقه یه قانون جدیدی میاد.
جالبش اینجاست که قبل از ویزا میخواست برامون بلیط هواپیما هم بگیره.خودمون نذاشتیم.فکرش رو بکن بلیط هواپیما داری ولی ویزا نداری
دیگه باید میومدیم پول کنسلی بلیط رو هم میدادیم
اما چیزی که یاد گرفتیم اینه که به هیچ کس اعتماد نکن.مسئولین همه بی سوادند اگه یه سوالی داری از صد نفر بپرس
خب حالا همه برنامه ریزیها بهم خورده .آقای همسر حتی مرخصی هم گرفته بود و به خاطر اینکه یکی از همکاراش بیست روز میخواد بره ماموریت معلوم نیست که دوباره کی بتونه مرخصی بگیره.و همچنان داستان سفر ما ادامه داره.
اما قطعا حکمتی تو کاره
راستش بدم نمیومد که مثل خیلی های دیگه منم یه داستان آشنایی عاشقانه و لیلی و مجنونی پر سوز و گداز داشتم که الان به این مناسبت تعریف میکردم(با اینکه اصلا جالب نیست ولی شنیدنش برای دیگران جالبه)اما همین الان هم از مراسم خواستگاری و دو سال و دو ماه دوران عقدمون کلی خاطره دارم.
من و آقای همسر به روش خیلی سنتی و تو مراسم خواستگاری با هم آشنا شدیم.راستش هفت سال پیش اینجا اکثر ازدواج ها این طوری انجام میشد.یا شاید هم دختر ساده ای مثل من اینطوری فکر میکرد.حداقل دور و بر من که اینطور بود.ولی من اصلا مخالف اینطور ازدواج ها نبودم به نظرم خیلی هم خوب میاد.همه خانواده میشینند و در مورد پسره و خانوادش نظر میدن و سبک و سنگین میکنند و هیچ احساسی هم در میون نیست تا روی عقل اثر بذاره و نتیجه اش شاید یه انتخاب نادرست بشه.تازه اگه از این نوع ازدواج های سنتی نبودند برای یکی مثل من که همیشه در برخورد با پسر ها خیلی خشک و جدی و خشن بودم بعید میدونم که تا حالا یکی رو برای خودم پیدا کرده بودم.
برای دخترم مینویسم تا بدونه ازدواج سنتی یعنی چی.شاید تا اون موقع اصلا از این مراسما خبری نباشه.
برنامه از اونجا شروع میشه که مادر آقای پسری که تصمیم گرفته ازدواج کنه،از دوست و آشنا و در و همسایه سراغ یه دختر خوب رو میگیره و یا خودش تو عروسی ها و مهمونی ها دنبال یه دختر خوب میگرده .و همه یاری میکنند و آدرس دختر های فک و فامیلشون رو میدند تا مادر داماد یه لیست بلند بالا و کلی شماره تلفن داشته باشه و شروع میکنه به تلفن زدن و قرار گذاشتن.وقتی یکی از این خانم ها به خونه ما زنگ میزد همون تلفنی سوالای اصلی و مهم رو میپرسیدیم تا اگه خوشمون نیومد اصلا قرار نذاریم باهاشون.و اگه از مرحله اول با موفقیت بیرون میومدند یه تاریخی رو مشخص میکردیم تا بیان برای مرحله بعدی.مرحله بعد اینطوری بود که فقط یکی دو تا خانم میومدند بدون پسرشون و اطلاعات بیشتری رد و بدل میشد و دو تا خانواده شخصیت و فرهنگ طرف مقابل رو ارزیابی میکنند و مادر شوهر هم عروس رو برانداز میکنه و با ملاک ها و معیار های پسرش ارزیابی میکنه.اگه عروس مورد پسند واقع شد مادر شوهر زنگ میزنه و برای اینکه دوباره با پسرش بیاد وقت میگیره.در اینجا اگه خانواده دختر ،خانواده پسر رو نپسندیدند یه بهونه ای میارن و دیگه اجازه نمیدند که پای پسر به خونشون باز بشه.(ممکنه اینطور به نظر بیاد که این برای دختر خیلی کسر شانه که یه عده بیان و اونو برانداز کنند و بپسندند ولی یه همچین مرحله ای برای پسر هم وجود داره که خانواده دختر اونو برانداز کنند و این فقط برای دختر نیست)
وقتی پسره اومد ،کلی سین جیمش میکنند و قیافه و شخصیت و ادب و کمالش رو برسی میکنند و اگه دوباره دختر و پسر همدیگه رو پسندیدند و کلی با هم صحبت کردند وارد مراحل جدی تری میشن .مثل مهر برون و بقیه چیز ها.راستی قبل از اونها و مهمتر از همه یه تحقیق جدی و فشرده شروع میشه که جیک و پیک طرف و خانواده اش رو درمیارن .و این تو شهر های کوچک خیلی بیشتر جواب میده.همه دوست و آشنا کمک میکنند و تا هفت پشت اون ور تر طرف رو هم معرفی میکنند به طوری که تو تحقیق آدم یه چیزایی میفهمه که اون خانواده خودش نمیدونسته.
من و آقای همسر تو یه همچین مراسماتی با هم آشنا شدیم و پس از تایید پدر دیگه زمان زیادی لازم نبود که عاشق آقای همسر بشم.من از همون اولین باری که اون پسر خوشگل و خوشتیپ رو با اون لباس سفید آستین کوتاه و شلوار لی دیدم که همش میخندید و اصلا نشونی از استرس خواستگاری نداشت ،عاشقش شدم.یادم میاد که به جای اینکه حرص و جوش برگزاری مراسم رو بخورم همش دلم میخواست که زود تر همه چی تموم بشه و ما برای همیشه با هم باشیم.و بعدش دو سال وقت داشتیم تا در دوران عقد بدون اینکه نگران به هم خوردن نامزدی و سر زبون افتادن باشیم برای خودمون کلی خاطرات رمانتیک و عاشقانه و به یاد موندنی به وجود بیاریم و کلی مسافرت های ماه عسلی بریم.
راستش همونطور که قبلا هم نوشته بودم دلم میخواست کادوی امروزمون یه مسافرت رمانتیک باشه که مجبور شدیم یه خورده دیگه صبر کنیم تا هوا خنک تر بشه.ولی به جاش امروز تقاضای ویزا دادیم برای اون سفر.
امشب باز تو همون رستورانی که سال های قبل هم شام خوردیم،شام میخوریم و عکس میگیریم و یه کیک خواهیم داشت تا دخترم که دو سال و نیمه شده و عاشق فوت کردن شمع و تولد بازیه،شمع هاشو به جای ما فوت کنه.و این طوری با یه تیر دو نشون میزنیم و نیمه تولد دخترم رو هم جشن میگیریم.
روز جهانی کودک هم که هست .پس امروز روز هر سه تامونه.امروز روز ماست
ندا جان ممنون به خاطر آدرس اسمایل ها

الان یه هفته است که شیر کم یاب شده.روزای اول با پارتی بازی یکی دو تا قوطی پیدا میشد ولی دیشب هرچی گشتیم نبود که نبود.البته تقصیر خودمونه آخر شب یادمون میفته بریم شیر بخریم.آخه عادت نداریم هر روز بریم دنبال شیر .همیشه دو تا کارتن میگرفتیم تا یه بیست روزی خیالمون راحت بود.دیشب بالا خره مجبور شدیم شیر خشک نیدو بگیریم.تا ببینیم چی پیش میاد.
دیروز به مادر شوهرم میگفتم که چقدر این روزها هوا خوب شده و اینکه به نظرم پارسال یه خورده گرما بیشتر ادامه داشت.بعد با خودم فکر کردم که کاش میشد این چیز ها رو یادداشت میکردم که بتونم هر سال رو با سال قبلش مقایسه کنم.
خب از الان شروع میکنم:الان که سوم مهره ،ما حدود دوهفته ای میشه که اصلا اسپیلت رو روشن نکردیم و از اول مهر میشه که شبها یکی دو ساعت کولر آبی رو خاموش کرد.ولی هنوز نمیشه که کلا کولر رو روشن نکرد.شبها این طوریه که وقتی کولر روشن باشه سردمون میشه و وقتی که خاموش میکنیم یه کم بعد دوباره گرممون میشه.هوای بیرون هم که عالیه.نه سرده و نه گرمه.
هنوزم درگیر جلسات دندون پزشکیم هستم امروز که برم تازه کار چهار تا دندونم تموم میشه.دکتره هی به عکس دندونام نگاه میکنه و با یه ذوقی میگه حالا حالاها کار داری.فقط یکی از دندونام شش جلسه کار داشت که شاید امروز دیگه تموم بشه.
پ.ن.از دهم مهر دیگه شب ها کولر رو روشن نمیکنیم و تا ظهر کولر خاموشه.